تبليغاتX
******حرف دل******

******حرف دل******

***کلبه عشق***

ای نسیم
   با کدامین ابر می آیی ؟
   کویر ،
   سوزان ست و عطشان  .
   باران ِ  کدامین ابر
   خواهد شست
   آنچه بر ما رفته را ؟
   چه ستارگان ِ بیشمار
   تک به تک به خاک افتادند
   تا ترا یاوری کنند ....
   « اینک انبوه ِ درختان ِ تنهاییم » 
   این خنجر بجای گل ،
   که  نشاند، بر شانه ی ما ؟
     ما قلب مان ،
   همیشه سبز ، همیشه سرخ 
  ای همیشه زخمی
  ای درخت
 « تو قامت ِ بلند ِ تمنائی »
  اکنون کجاست
  سرخی آواز های تو ؟
  در باغ ِ راز ِ کدامین سرزمین
  آرمیده ای ؟
     صدایت ، 
   با تنمان آشناست .
  اینک این هراس !! ؟
  بیم ِ کشتنمان می رود ! !
  اینسان که میگذرد .
  ای از یاد رفته
  صدای تو آشناست .... 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت10:41توسط عسل | |

او در این نزدیكی است

 

در رویاهایم دیدم كه با خدا گفتگو می كنم.خدا پرسید:تو می خواهی با من گفتگو كنی؟

من در پاسخ گفتم:اگر وقت دارید.

خدا خندید و گفت:وقت من بینهایت است

پرسیدم:چه چیز بشر تو را متعجب می سازد؟

پاسخ داد:كودكیشان.اینكه آنها از كودكی خسته می شوند و عجله می كنند تا بزرگ شوندو دوباره بعد از مدتها آرزو می كنند كه باز كودك شوند.

اینكه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورندو بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفتهشان را بازجویند.اینكه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خود را فراموش می كنند.بنابراین نه در حال زندگی می كنند و نه در آینده.

اینكه آنها به گونه ای زندگی می كنند گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز نزیسته اند.

خداوند دستهایم را گرفت.مدتی هر دو سكوت كردیم.

من دوباره پرسیدم:دوست داری كه بندگانت كدام درسهای زندگی را بیاموزند؟

گفت: بیاموزند كه آنها نمی توانند كسی را وادار كنند كه عاشقشان باشد.تنها كاری كه آنها می توانند كنند این است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند كه درست نیست كه خودشان را با دیگران مقایسه كنند.بیاموزند كه فقط چند ثانیه طول می كشد تا زخمهای عمیقی را در قلب آنهایی كه دوستشان می داریم ایجاد كنیم. اما سالها طول می كشد تا آن زخمها التیام یابد.

بیاموزند كه ثروتمند،كسی نیست كه بیشترینها را دارد بلكه كسی است كه به كمترینها نیاز دارد.

بیاموزند كه دو نفر می توانند به یك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند كه كافی نیست كه فقط دیگران را ببخشند بلكه خود را نیز باید ببخشند.

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو سپاسگزارم.آیا چیز دیگری هم دوست دارید به بندگان بگویید؟

خدا لبخند زد و گفت:فقط این كه بدانند من هستم،همیشه.

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت15:56توسط عسل | |

                                                                                                                                                                                                                                                        

 دوستت دارم  

هر غروب در افق پدیدار می‌شوی

در دورترین فاصله‌ها

آنجا که آسمان و زمین به هم می‌رسند،

من نامت را فریاد می‌زنم

و آهسته می‌گویم: “دوستت دارم"

اما واژه هایم در هیاهو گم می‌شود

و صدایم به تو نمی‌رسد

نگاهت می‌کنم

می‌خواهم چشمانم به تو بگویند “دوستت دارم”

اما نگاهم در غبار گم می‌شود

و هرگز به تو نمی‌رسد...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت23:39توسط عسل | |




خیلی ناراحتم

بخاطر بعضی از دوستانی که یه حرفایی می زنن ودلیلش رو هم نمی گن و ردی از خودشون نمیذارن

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت21:56توسط عسل | |

گاه می خواهم فرار کنم

از تو، از خودم

اما به کجا؟

هوا هم بوی تو را می‌دهد

یک، دو، سه...

نفس را در سینه حبس می‌کنم

چشمانم را می‌بندم

پلک هایم را محکم می‌فشارم

تصویر تو لحظه به لحظه پررنگ‌تر می‌شود

بوی تو در سرم می‌پیچد

مست می‌شوم

دستانم را به زاویه نود از بدنم باز می‌کنم

می‌چرخم، می‌چرخم، می‌چرخم

بر مدار زمین برخلاف عقربه‌های ساعت

مست می‌شوم... گیج می‌خورم

انگار نفس را با تو یکجا بلعیده‌ام

یک، دو،‌ سه...

آه می‌کشم

معلق می‌شود یادت...

و عطرت یکجا در هوا مست می‌شود

+نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت0:59توسط عسل | |

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.

+نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت23:23توسط عسل | |

به تو گفتم منو عاشق نکن دیونه می شم

منو از خونه آواره نکن بی خونه می شم

به تو گفتم ؟

نگفتم!!!!!!

خطر کردی نترسیدی منو دلداده کردی؟

تو کردی هر چه کردی با این ساکت افتاده کردی

دیگه از کوچه من راه برگشتن نداری

منم دوست و منم دشمن کسی جزء من نداری

به تو گفتم؟

نگفتم!!!!!!!!

نگفتم دل من بی اعتباره

اگه عاشق بشه پروا نداره

نميفهمه خطر اين مرغ بي دل

قفس ميشكنه ميره تا ستاره

به تو گفتم ؟

نگفتم!!!!!!!!

به تو گفتم اگه مستم كني مثل پرنده

ديگه از من نپرس مستي عاشق چون و چنده

چنان دلسوخته به اسمت ميزنم زير آواز

كه آوازه من راه فرارتو ببنده

به تو گفتم ؟

نگفتم!!!!!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت0:26توسط عسل | |

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم
بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی
نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی
اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،
صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم
اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم
اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست
اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم
اگه به روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت23:30توسط عسل | |

دو خط موازى زاییـده شدند.. پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازى چشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند.

خط اولى گفت: ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لـرزید. خط اولـی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎

من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت‎.‎

خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه اى.. حتماً زندگی خوشی خواهیـم داشت‎.‎

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمی‌رسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎

دو خط موازی لرزیدند. به همدیگر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتماً یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط ‏شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشت‌ها ‏گذشتند.. از صحراهای سوزان.. از کوههای بلند.. از دره های عمیق.. ‏از دریاها.. از شهرهای شلوغ‎..

سالها گذشت..
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است. هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن ناامیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم.. جمع نقیضین محــال است‎.‎

و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید.. دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎

یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتماً آرامش خواهیم یافت. آن دو وارد دشت شـدند.. روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش.. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت.
آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت، سر دو خط موازی
عاشقانه به هم می‌رسید‏‎.‎

+نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت1:25توسط عسل | |

 

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                     

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                                       تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                                                    وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                 

                                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمیدم                                                                 

                                                     یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                                   قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

+نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت15:10توسط عسل | |